ميكند با دل حسرت كش ما ناز، پياز هست پر نازتر از دلبر طناز، پياز دود حسرت رود از مطبخ ما تا به فلك نيست با دلمه و با اشكنه دمساز، پياز در كتب خواندهام اين را كه در ايام قديم داشت چندين «من» آن ارزش يك قاز، پياز حاليا، چون ورق زر شده كمياب و گران فيالمثل با در و مرجان شده همساز، پياز عوض قند كه از پارس به بنگاله برند كاش آرند زبنگاله به شيراز، پياز «نيمسوز» *** بچهها در كوجهها يا خانهها هر صبح و شام بهر سرگرمي كنار يكدگر بازي كنند روس و آمريكا بيتفريح (!) از روي هوا بر سر افراد عالم موشكاندازي كنند با همه آدمكشيها، سينه را كرده سپر در ميان مردم دنيا سرافرازي كنند! «عقاب» *** رو طنز وري! پيشه كن و هزل سرايي تا داد خود از هر چه ستمگر بستاني از بهر «گلآقا» بسرا طنز و فكاهي هر چند از او برگ چغندر بستاني! «شاطرحسين» *** اين شكم كلا غذا كم ميخورد جاي مرغ و پيتزا، غم ميخورد در عوض هر روز و شب با اشتها آب خالي را دمادم ميخورد! «كامران باقر» *** سال هفتاد، سال ارزاني است مصرف آب و برق، مجاني است! محتكر، پاي در غل و زنجير در «اوين» يا كه «قصر» زنداني است سفره پهن است و خوردني بسيار هر كه را قسمتي ز مهماني است كوپن و بن دگر ور افتاده ختم وضع حسينقلي خاني است! فومن- «گل پامچال»
جهانگير پارساخو |