حكايت تازه دامادي، متعلقه به ورزشگاه فرستاد فراگيري كاراته را! چندان كه منعش كردم، سودي نكرد؛ كه گفتهاند: «شيئان لا سود فيه: نصيحة الدماويد الاخير(!) و استماع المواعيد الكبير!» يعني دو چيز، بيحاصل است: نصيحت نودامان گفتن و وعده بزرگان شنفتن! قطعه: حساب كيسه نگهدار، اي كه همسر را به صد اميد فرستادهاي به ورزشگاه حقوق، خرج «عطينا» مكن كه ضعف ريال چو مفلسان به تكدي نشاندت در راه پس از چندي شنيدم با همسر مشاجره و مناظره در پيوسته و ضعيفه، به يك ضربه، دندان پيشيناش شكسته! قطعه: مارگيري به خانه ماري برد مار پيچيد و قصد جانش كرد گفتم: اين را اگر كه عقلي بود مار در آستين نميپرورد! باري به حكم دوستي به عيادتش رفتم. ديدمش مدهوش و نيمهجان در بستر افتاده و انبان دارو بالاي سر نهاده، بر خرابي حالش رقت آوردم. شنيدم كه زير لب زمزمه ميكرد. گوش نزديك بردم. ميگفت: شعر: چنان لامروت مرا زد به مشت كه گويي نموده مرا قصد كشت زن لاغر و قاتق نان بود چو گردد قوي، قاتل جان شود! مكن همسري با دلاور زنان كه چون من شوي دست بر سرزنان!
ملانصرالدین |