معمولاً پدر و مادري، وقتي ميبينند بچهشان در زمينهاي استعداد دارد، اگر خوشحال نشوند و در آن زمينه تشويقش نكنند، لااقل ناراحت نميشوند و توي سرش نميزنند! ولي پدر من از وقتي كه فهميد به نقاشي علاقمندم، قيافه مليحش به خشونت گرائيد و هر دفعه با تشر به من ميگفت: «اين رقاصبازيهارو بگذار كنار، درس بخون آدمشي...!» ولي من از رو نميرفتم و حتي شبها كه همه خوابيده بودند، چراغ گردسوز را يواشكي روشن ميكردم و دفترهاي سفيد را همراه روزگارم سياه ميكردم! در هر صورت دقيقاً نميدانم كه حالا پس از گذشت تقريباً ۳۰ سال از آن روز و روزگار، معتقد است كه آدم شدهام يا نه؟! و من صادقانه بايد اعتراف كنم كه هميشه، كمبود تشويق پدرم را احساس كردهام زماني كه فيلم انيميشن «تبر» را ساختم و تلويزيون بارها آن را نشان داد، همه حتي دفتر رياستجمهوري در صفحه اول كيهان (در سال ۶۰) مرا و كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان را كه باني اين كار بود، تشويق و ترغيب كردند پدرم سري تكان داده اين دفعه با لبخند گفت: «اينها همه درست، ولي اگر درس خوانده بودي...!» براي اينكه نوشتهام تبديل به طنز تلخ نشود خاطرهاي بيان كرده بساطم را جمع ميكنم. دومين سالي بود كه كلاس دهم را ميخواندم! يعني يكسال رد شده بودم و تصميم داشتم امسال شاگرد اول شوم! طبق معمول چندتا از دبيرها عوض شده بودند كه يكي از آنها دبير فيزيك بود، از همان برخورد اول دل بچهها را با كلام و برخورد خوش، به دست آورد و نتيجه اين شد كه ثلث اول همه، از جمله من نمره امتحان فيزيكمان از پانزده بيشتر شود، يكي دو هفته از امتحان گذشته بود كه زنگ فيزيك پيش آمد و ما منتظر بوديم دبير خوش رو و با محبتمان از در كلاس وارد شود كه البته وارد شد ولي هيچ شباهتي به دبير فيزيكمان نداشت، دبير عوض شده بود! قدي كوتاه، سري همچون كف دست صاف كه عينك بزرگ و سياهي آنرا كامل ميكرد، خلاصه بدجوري توي ذوق همه خورد. نتيجه اينكه ثلث دوم همه پايينتر از پانزده گرفتند! دردسرتان ندهم، بچهها يواش يواش به دبير جديد عادت كردند ولي من «نع!» و كارم شده بود كاريكاتور كشيدن از ايشان، تا حدي كه از حفظ شدم! امتحانات ثلث سوم را داديم، از همه دروس قبول شدم جز درس فيزيك! شهريور هم امتحان دادم و تنها چيزي كه در جواب سؤالات امتحان يادم بود، قيافه دبير فيزيكمان بود! همينطور كه در مورد سؤالات فكر ميكردم، داخل ورقه امتحان، كاريكاتور دبير فيزيك را كشيدم! و وقتي كه ورقهها را جمع كردند،يادم رفت پاكش كنم. نتيجه اينكه وقتي كارنامه را دادند دستم، زيرش يك مهر بزرگ خورده بود «مردود دوساله!» و پشت بندش پرونده را هم زدند زير بغلم كه تو آدم بشو نيستي! دو راه بيشتر نداشتم، يا بايد ميرفتم مدرسه ملي يا سربازي كه به خاطر بيپولي، دومي را انتخاب كردم! و هم زمان به دو جا خودم را معرفي كردم، يكي نظام وظيفه و ديگري مجله توفيق كه در هر دو جا برعكس مدرسه، قبول شدم! و اين، ۱۳۴۸ بود. من در سال ۱۳۲۷، با اينكه در بازار بينالحرمين تهران بهدنيا آمدهام «دخل و خرج» بلد نيستم، و خرجم هميشه در گيرو دار زندگي دخلِ دخلم را آورده! از زماني كه به سيبزميني ميگفتم «ديبدميني!» نقاشي و كاريكاتور كشيدهام تا حالا، مجله و روزنامهاي نبود كه ستوني از آن را خط خطي نكرده باشم و تنها نشرياتي كه در آنها احساس آرامش و صميميت ميكردم، يكي «توفيق» بود و ديگري همين مجله «گلآقا»... به موازات كاريكاتور به ساختن فيلم انيميشن، روي آوردم و از سال ۱۳۵۳ تاكنون با كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان افتخار همكاري دارم كه به غير از همكاري در فيلمهاي متعدد آن سازمان، سه فيلم با نامهاي «تبر»، «گنج» و «نقلي و گلهاي آفتابگردان» را طراحي و كارگرداني كردهام. در دام ازدواج افتاده، پسري به نام «محمود» دارم كه او هم متأسفانه ذوق هنري دارد! و هرچه به او ميگويم: «پسر اين رقاصبازيهارو بذار كنار، درس بخون آدم شي!!» به خرجش نميرود! خدا عاقبتش را به خير كند! در نمايشگاههاي كاريكاتور به صورت فردي و جمعي قبل از انقلاب شركت داشتم. در سال ۱۹۷۱ از كشور يوگسلاوي در «فستيوال كاريكاتورهاي جهان- اسكوپيه» برنده ديپلم افتخار و مدال ويژه شدم. در حال حاضر با تنها نشريهاي كه افتخار همكاري دارم، مجله گلآقا است.
فينگيلي + مجنون |