نگار احمق و اعجوبهاي هوار من است همه سوار خرند و خري سوار من است جو گربهاي كه بود دوستدار خوردن موش كند هميشه تظاهر كه دوستدار من است از او، كه مهلت صحبت نميدهد به حقير شنيدن سخن پوچ، انتظار من است چو گفتمش كه: بهارم زدست تست، خزان، جواب داد: خزان تو نوبهار من است كند هميشه ز شيطان دفاع و، ميگويد سرشت اوست خميري كه از تغار من است ز دست او به ستوه آمدم، ولي چه كنم؟ مگر زدام پريدن در اختيار من است؟ زمن مپرس كز اين راه ميروي به كجا؟ از او بپرس كه در دست وي مهار من است دچار عرصه بيكار مهلكي شدهام كه عاقلانهترين كار من، فرار من است خدا ضعيفتر از بره آفريده مرا شكار گرگ شدن كار آشكار من است جفا كشيدن و تمجيداز جفا كردن كه كار آدم فهميده نيست، كار من است براي باربري بسكه دارم استعداد هر آنكه خواسته حمال، خواستار من است سخن ز قدرت من ميكنند و، ميخندم كه آنچه مايه خنده است، اقتدار من است من آن كلاغ سياهم به باغ آزادي كه آنچه هيچ مهم نيست، قار قار من است!
خروس لاری |