موسسه گل آقا
صفحه اصلي درباره ما ارتباط با ما

 
سه شنبه ۱ آبان ۱۳۶۹
شماره ۱
شماره مسلسل ۱
ستونهاي ثابت
ستونهاي ديگر
•«مترو»ي آماده!
•آخرين خبر از عربستان!
•آفرينش
•آگهي!
•اتوبوس اسقاطي
•اتوبوس‌هاي ماقبل تاريخ!
•اختلاط!
•از خود بيگانگي!
•اشعار الاخبار، از گوشه و كنار
•اعتراف!
•بازاريابي!
•باغ وحش غيرقانوني!
•بشكن بشكن
•پيشگويي!
•تبريك و تسليت!
•تفسير سياسي!
•تقاضا…!
•چند كارمند به جاي يك كارمند؟!
•حرف حساب جواب ندارد!
•حشرات الارض بهارستان…
•خريد و فروش
•خودم كردم كه…
•خوش‌قولي صدام!
•راهپیمایی
•زلزله…!
•زهر مار
•سالهاي دور از نظافت
•سي و دو حرف و سي و دو دندان
•شهريه
•شياطين!
•قسمت هفتم كتاب مستطاب ابراهيم
•كار برعكس!
•كارمند!
•كدام بهتر است
•گراني!
•گفتگو!
•لغت معني!
•مسابقه كاميون‌راني!
•موجود فضايي
•هياهو!
•يادي از تختي، يادي از توفيق! 16 ديماه
•يك سؤال و يك پاسخ!
كاريكاتورها

آشنايي با طنزپردازان ايران
 
آشنايي با طنزپردازان ايران

نخستين شعر طنز «مرتضي فرجيان» در سال ۱۳۳۷ در روزنامه فكاهي «توفيق» چاپ شد. اما همكاري مستمر او با آن روزنامه از سال ۱۳۴۲ آغاز گرديد و تا زمان توقيف «توفيق» بي‌وقفه ادامه يافت.
آثار او با نامهاي مستعار: «شارد تنبل، فينگيلي، كل توپي، هدي كوچولو، هاله، ابوشنبليله، خان‌داداش و...» در جرايد طنز كشور به چاپ رسيده است.
اگر چه عمده شهرت «فرجيان» به خاطر شاعري است، اما در نثر هم دستي بسزا دارد.
«فرجيان» بيشترين سالهاي عمر خود را در پرورش طنزپردازان جوان گذرانده است. كسي كه مي‌توانست خود، با خلق اشعار ماندگار در دنياي طنز معاصر فارسي، پايگاه استوارتري داشته باشد، ترجيح داده است كه تقريباً همه عمر فعال ادبي خود را به تصحيح و اصلاح اشعار شاعران جوان بگذراند و اين ايثار هنري از مشخصه بارز جوانمردي اوست.
سرپرستي تمام جلسات هفتگي شوراي نويسندگان روزنامه «توفيق» در سالهاي متمادي و انتخاب و اصلاح شعر شاعران مشهور و تازه‌كار، از او چهره‌اي ساخته است كه بسياري از مشاهير طنز، او را به حق، استاد خود مي‌دانند و شاعران معروفي كه حق و اجازه تغيير يك كلمه از شعر خود را به كسي تفويض نمي‌كنند، به آساني اين حق و اجازه را به «فرجيان» داده‌اند و مي‌دهند. با اطمينان مي‌توان گفت، كمتر شعري را در نشريات طنز سالهاي اخير مي‌توان يافت كه با اصلاح عميق و صحيح او همراه نبوده باشد.
«استاد فرجيان» كه به سال ۱۳۱۳ در تهران متولد شده است، دبير بازنشسته آموزش و پرورش است و اكنون بيشترين لحظات عمر او با «گل‌آقا» مي‌گذرد. او سردبير واقعي و لايق مجله «گل‌آقا»ست.
برايدرك ارزش كار او در طنزسرايي بايد به كتابهايش رجوع كرد. كتابهاي:
۱-‌ «خنده بر هر درد بي‌درمان دواست.»
۲-‌ «ديوان فينگيلي» با مقدمه فاضلانه استاد حالت.
۳- «لطفاً لبخند بزنيد.»
۴- كتاب ارزنده و محققانه «طنزسرايان ايران از مشروطيت تا انقلاب» كه به اتفاق آقاي «محمد باقر نجف‌زاده بار فروش» تأليف كرده‌اند و به زودي منتشر خواهد شد.
با آرزوي توفيق براي «استاد فرجيان»، داستان منتشر نشده‌اي از او با عنوان «از توليدكننده بايد حمايت كرد!» را چاپ مي‌كنيم.

ابوتراب‌ جلي

آشنايي با طنزپردازان ايران

كمتر كسي را مي‌توان يافت كه با ادبيات و شعر سروكار داشته باشد و «ابوتراب جلي» را به عنوان استادي مسلم در تمام زمينه‌هاي شعري نشناسد و يا چند شعر او را به خاطر نداشته باشد.
استاد جلي در سال ۱۲۸۷ در دزفول متولد شد، در شهر اراك نشو و نما كرد و با قصيده معروفش كه در سال ۱۳۱۹ درباره راه‌آهن سرود، معروف گرديد.
«جلي» همگام با قصايد و غزليات جدي، در زمينه طنز و فكاهي نيز يكي از صاحب‌نامان و پيش كسوتان است. او براي مدتي نه چندان طولاني، خود نشريه طنزآميزي به نام «شب چراغ» را منتشر مي‌كرد.
داستانهاي مذهبي: ابراهيم، موسي و علي(ع) كه «ابوتراب جلي» در قالب مثنوي سروده است، از آثار جاودان ادبيات ايران است. امضاهاي مستعار استاد «جلي» متعدد است كه از آن ميان «مزاحم»، «فلاني»، «فيلسوف»، «خفي» مشهورتر است.
«استاد ابوتراب جلي» آش‌فشان آرامي است كه اكنون در سنين كهولت در درون خويش مي‌جوشد. او بارها در مقاطع حساس سياسي كشور ‌با شعر استوار خود زبان گوياي مردم عصر خويش بوده و اين هنر موجب جاودانگي او شده است. براي نمونه در حادثه خونين ۳۰ تير شعر جلي با اين مطلع، تصوير كامل قيام يك ملت را ترسيم مي‌كند:
شهر مي‌جوشيد و دود خشم بالا مي‌گرفت
تير مي‌باريد و جان از پير و برنا مي‌گرفت
تانك بر بالاي جسم كشتگان جا مي‌گرفت
انقلابي، شورشي، هنگامه‌اي پا مي‌گرفت
ساحل سر نيزه ره بر موج دريا مي‌گرفت
جنبشي چون موج دريا داشت، رستاخيز خلق
اولين اعتصاب دانشگاه را پس از سالها سكوت در رژيم پيشين، «جلي» با غزلي استادانه ارج نهاد و هيچ دستگاه سانسوري هم در آن زمان نتوانست آن را سانسور كند. مطلع غزل لطيف استاد چنين است:
به يك پيمانه، مستي‌هاي ديرين يادم آوردي
پس از عمري خموشي باز در فريادم آوردي
با پوزش از محدوديت صفحات، نمونه‌هايي از شعر و نثر دلنشين استاد ابوتراب جلي را زينت بخش اين شرح حال كرده، از خداوند متعال مسألت داريم كه استاد جلي را در كنف لطف خود قرار دهد، سلامتي و بهروزي را به ايشان عنايت فرمايد و خوانندگان باذوق «گل‌آقا» سالهاي متمادي از شعر شيرين و نثر شيواي ايشان بهره‌مند گردند.
اختراعات
چاه نفتي كه به رويش دكلي ساخته‌اند
بهر ما نيشتري بر دملي ساخته‌اند
تا خر خسته اما، راه به منزل نبرد
بهر او بار كج و پاي شلي ساخته‌اند
تا به اخبار مهيج سرما گرم شود
توپي و تانكي و جنگ و جدلي ساخته‌اند
تا هواي «اپل» و «بنز» نيفتد به سرت
زير پاي تو حمار و جملي ساخته‌اند
غم مخور گرشدي از بره و ماهي محروم
در فلك بهر تو «حوت» و «حملي» ساخته‌اند
تا مريضي هوس دكتر و دارو نكند
بهر آسايش جانش اجلي ساخته‌اند
تا فراموش كني زهر زناشويي را
اول معركه ماه عسلي ساخته‌اند
تا به اجداد گرانمايه بنازي شب و روز
رستم زالي و سهراب يلي ساخته‌اند
گر كه معلول شدي، غم مخور و شكوه مكن
كه براي تو حريفان عللي ساخته‌اند
تا ترا راضي و رام و متقاعد سازند
بهر هر واقعه ضرب‌المثلي ساخته‌اند
تا به هر حال كه هستي، الكي خوش باشي
چون «جلي» بهر تو شعر و غزلي ساخته‌اند!
و اين هم داستاني از استاد «جلي»:
خروس بي‌محل
فتح‌اللـه‌خان خودمان داراي حافظه عجيبي است، اگر بگويم صد هزار بيت شعر از حفظ دارد، اغراق نگفته‌ام، اين آقا در هر مورد و به هر مناسبتي، شعري تحويل مي‌دهد و هيچ‌جا در نمي‌ماند. منتها هيچ كدام از اين شعرها، نه به مورد است و نه مناسب حال و نه در جاي خود قرار گرفته است. حال چند نمونه خدمتتان عرض مي‌كنم و بقيه را به قضاوت خودتان وا مي‌گذارم.
سه چهار سال پيش، به يك مجلس عروسي دعوت داشتيم و خانواده‌هاي داماد و عروس بزن بكوبي راه انداخته بودند. فتح‌اللـه‌خان كه از مشاهده اين جشن و سرور به هيجان آمده بود، به آواز بلند گفت: به‌به! واقعاًً چه وصلت فرخنده‌اي؟ تبريك عرض مي‌كنم. به قول شاعر:
باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است!
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است؟
سرم را بيخ گوشش گذاشتم و آهسته گفتم: فتح‌اللـه‌خان! دستم به دامنت. مواظب حرفهايت باش. آبروي ما را نريز، جاي اين شعر اين‌جا نبود. فتح‌اللـه‌خان كه سخت تحت تأثير مجلس جشن قرار گرفته بود، بدون توجه به حرفهاي من راهش را كشيد و رفت جلوي عروس و داماد كه پهلوي هم نشسته بودند، گفت: اي زوج خوشبخت، اميدوارم به پاي هم پير شويد. چنان كه شاعر مي‌گويد:
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
كه اين عجوزه عروس هزار داماد است!
چند وقت پيش، شب هفت مرحوم ميرزا نصر‌اللـه بود، پس از قرائت فاتحه، فتح‌اللـه‌خان رويش را به طرف ميرزا عبداللـه پسر بزرگ آن مرحوم كرد و گفت:
خداوند تازه گذشته را رحمت كند، واقعاً مرد نازنيني بود، شريك غم شما هستيم و از خداوند براي بازماندگان صبر جميل و اجر جزيل مسألت مي‌نماييم.
دنيا دارفناست چنان كه شاعر در اين‌باره مي‌فرمايد:
يك امشبي كه در آغوش شاهد شكرم
گرم چو عود بر آتش نهند، غم نخورم!
به ديدن آقا مصطفي رفته بوديم كه قصد زيارت مشهد مقدس را داشت. هنگام خداحافظي، فتح‌اللـه‌خان دستش را به گردن آقا مصطفي حلقه كرد، دوتا ماچ‌آبدار از صورتش برداشت و گفت: خوشا به سعادتت، التماس دعا دارم، اميدوارم به سلامت برگردي و سوغاتي ما را هم فراموش نكني. به قول شاعر:
ياران و برادران مرا ياد كنيد
رفتم سفري كه آمدن نيست مرا!
پريروز به عيادت حاج‌ غلامرضا رفته بوديم كه در بيمارستان بستري است. فتح‌اللـه‌خان زبان به دلداري گشود و گفت: حاج آقا! هيچ جاي نگراني نيست، حالتان خوب خوب است، رنگ رويتان هم ماشاءاللـه نشان سلامتي فراجتان است، ان‌شاءاللـه همين دو سه روزه به سلامتي از بيمارستان مرخص مي‌شوي. شاعر مي‌گويد:
اي كه بر ما بگذري دامن كشان
از سر اخلاص، الحمدي بخوان!
پريروز به اتفاق هم راه افتاديم تا سري به خانه نوساز ميرزا عباس بزنيم. پس از گردشي كه در اتاقها، سالن‌ها، آشپزخانه و حمام كرديم، فتح‌اللـه‌خان زبان به تحسين و آفرين صاحب خانه گشود و گفت: الحق ساختمان زيبا و بي‌نقصي است. همه چيزش متناسب است. نرده‌ها، كمدها و مخصوصاً گچ‌بري روي بخاري معركه مي‌كند. ان‌شاءاللـه مبارك است. به قول شاعر بزرگوار:
هر كه آمد عمارتي نوساخت
رفت و منزل به ديگري پرداخت!
ميرزا عباس كه آدم فهميده‌اي است، حرف رفيقمان را نشنيده گرفت و پرسيد: رنگ كاري‌هاي اينجا را مي‌پسنديد؟ فتح‌اللـه‌خان بلاتامل جواب داد: آقا! اين چه فرمايشي است؟ به جان عزيزت قسم، از اين بهتر نمي‌شود. واقعاً در انتخاب رنگ هنگامه كرده‌اي، بنازم به آن ذوق و سليقه‌ات، شاعر نكته‌سنج در اين مورد، چه نيكو گفته است:
خانه از پاي پست، ويران است
خواجه در بند نقش ايوان است!
آستينش را گرفتم و به كناري كشيدم. گفتم: فتح‌اللـه‌خان! ترا به جان يكي يك دانه‌ات، دست از اين مهمل بافي‌ها بردار و اين قدر نسنجيده حرف نزن. با يك تكان آستينش را از دستم كشيد و با لحن اعتراض‌آميزي گفت: آقاجان! بگذار حرفمان را بزنيم. چرا اين‌قدر موي دماغ ما مي‌شوي؟ خدا رحمت كند شاعر را كه مي‌فرمايد:
ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم؟
يك دم نشد كه بي‌سرخر زندگي كنيم!
خوشبختانه در اين موقع پسر ده دوازده ساله‌اي با ظرف پر از سيب وارد شد و سخنان رفيقمان را قطع كرد. والا معلوم نبود كار به كجاها مي‌كشيد؟
ميرزا عباس او را معرفي كرد: بند‌ه‌زاده، محسن فتح‌اللـه‌خان نگاهي به پسرك كرد و گفت:‌ ماشاءاللـه چشم بد به دور. خدا حفظش كند. اصلاً احتياجي به معرفي شما نبود. هركس چشمش به آقازاده مي‌افتد، فوري از شباهت كاملي كه به شما دارد، متوجه مي‌شود كه:
عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود
گرچه با آدمي بزرگ شود!
دست و پايم را گم كرده بودم و نمي‌دانستم چه جور، قضيه را ماست مالي كنم؟ بالاخره گفتم كه آميرزا عباس، مقصود فتح‌اللـه‌خان اين بود كه مثلاً... يعني... هان... چه عرض كنم؟!
ميرزا عباس با خنده تلخي ما را تا در منزل بدرقه كرد و در را پشت سرما بست.

ابوتراب‌ جلي

  
   
    ©كليه حقوق اين محصول متعلق به موسسه فرهنگي هنري گل آقا ميباشد.