| لاحول و لا قوه الا بالله العلي العظيم |
احتمالاً بعضي از خوانندگان عزيز همين حالا كه نخستين شماره «مجله گلآقا» را در دست دارند، از خودشان ميپرسند: عجبا…! اين «گلآقا» كه پنج – شش سال قبل «حرف حساب» را در صفحه ۳ روزنامه اطلاعات با «دو كلمه» و در يك وجب و چهار انگشت جا شروع كرده بود، چطور در همين مدت كوتاه از حيث حرف حساب به «توليد انبوه!» رسيده؟! حال آن كه في المثل «وزارت مسكن» حتي قبل از شروع عصر گلآقايي! وعده توليد انبوه مسكن را به مردم داده بود و هنوز هم كه هنوز است دارد وعده ميدهد بدون اين كه آب از آب تكان خورده و خشت روي خشت بند شده باشد! و هكذا «وزارت كشاورزي» در زمينه توليدات كشاورزي يا وزارت صنايع (اعم از سبك و سنگين) در امر توليدات صنعتي و بقيه وزارتخانهها علي قدر مراتبهم! در حالي كه عدهاي از خوانندگان ، سؤالات فوق را ميكنند و منتظر جواب هم هستند، لابد برخي ديگر ميگويند: شگفتا…! حيرتا…! نه… اين نشد!! ما عادت نداريم شاهد انجام عملي باشيم كه قبلاً و مدتها در باب آن وعده و وعيد نشنيده باشيم! بلكه راغبيم و حتي ميشود گفت معتاديم به شنيدن مواعيد بقدر كافي! بعد هم عادت داريم آنقدر منتظر بمانيم تا دهنده و گيرنده وعده، هر دو اصل وعده و موضوع آن را يواش يواش، از بيخ و بن فراموش كنند! پس، اين كه «گل آقا» مجله هفتگي منتشر كند، بدون اين كه مدتي سرمان را با وعده، شيره ماليده باشد، البته يك سنت شكني است و ما انتظار نداشتيم كه گلآقا چيزي را، آن هم به اين قرص و قايمي كه ريشه در سوابق سياسي و فرهنگي دارد، شكسته باشد! لابد ما خوانندگاني از نوع و سنخ ديگر هم داريم كه ميگويند: اي عزيز، اي برادر، اي خواهر! ما را چه رسد در حوزه اختيارات «گلآقا» داخل شدن؟ وقتي ايشان لازم ديده براي ما مجله هفتگي دربياورد، لابد لازم بوده. ما بايد ممنون باشيم كه بالاخره يكي پيدا شد حرف دلمان را بزند، ولو يكي به نعل بزند. يكي به ميخ! براي اين كار چه كسي بهتر از «گلآقا» كه شش – هفت سال، حساب پس داده و اگر در اين مدت مديد شاخ غول را نشكسته. لااقل «دو كلمه حرف حساب» كه زده! آنجا كه هر روز صبح و عصر،روزنامهها در ميآيند دوبدو عين دوقلوهاي بهم چسبيده! بگذار يك گل آقايي هم باشد كه اقلاً هفتهاي يك بار شكل و شمايل و راه و روش و طرح و اسلوبش با همه توفير داشته باشد! اگر عادت به خلاصه گويي در ضمير ما مضمر نشده بود، البته ردهبندي خوانندگان مان را از حيث حرفهايي كه در غياب ما با خودشان ميزنند،در همين اولين شماره تكميل ميكرديم. اما فعلاً به همين سه مورد فوق بسنده كرده،به هر كدام مختصر پاسخي ميدهيم و مرخص ميشويم. ۱ـ نخير…! گلآقا از حيث حرف حساب، شخصاً موفق به توليد انبوه نشده است. ما همان حرف حساب سنتيمان را بتوانيم سر وقت و از روي حساب بزنيم، كلي هنر كردهايم. اين مجله كه مهر مبارك «گلآقا» بر پيشاني تابناكش خورده، حاصل كار يك ايل و قبيله از طنزنويسان و طنزسرايان و كاريكاتوريستهاي كشور است كه هر كدام در حوزه كارشان، يكپا گلآقايند. ما فقط توانستهايم عدهاي از اين جمع پراكنده را پس از چندين و چند سال در آبدارخانه شاغلام جمع كنيم و همين جور هم از پنجره آبدارخانه نگاه ميكنيم كه بقيه كي از راه ميرسند. فلذا هر كس در عرصه طنز هنري دارد، بسمالله. اين گوي و اين ميدان! ۲ـ بله…! ما اين سنت «وعده دادن»با «هارت و پورت!» و فراموش كردن بدون «شارت و شورت!» را شكستهايم. نه فقط اين كار را در مورد خودمان كردهايم، بلكه تصميم داريم اگر خدا بخواهد، آن را تعميم هم بدهيم. يعني تا ما هستيم، پنبه وعده دهندگان را در يك مهلت قانوني! در صفحات همين مجله خواهيم زد. وعدهدهندگان محترم التفات داشته باشند كه ما گل آقائيم! يعني هماني كه در اين چند ساله، صابونش به جامه خيليها خورده! پس وقتي با «وعده دادن»، اينجوري تا ميكنيم، بقيه كارها تكليفش معلوم است! بعداً نگويند كه گل آقا ما را تضعيف كرد! البته ما با كسي جنگ و دعوا نداريم. هر كسي ، مقامي، رئيسي، مدير كلي، معاوني، وزيري و قس عليهذا! مايل نيست دربارهاش مطلب بنويسيم. البته كتباً به ما بنويسد. ما نوشتهشان را روي چشممان ميگذاريم. منتهاي مراتب، كار خودمان را ميكنيم! و شرط پيشرفت كار هم همين است كه هر كسي، كار خودش را بكند! ۳ـ چون با خوانندگان رده سوم در يك خط و يك باند و يك جناح هستيم، فلذا در باب فرمايش آنها، فعلاً عرايضي نداريم! آخرين توضيح اين كه كليه عوامل و اذناب! ما «مش رجب، غضنفر و شاغلام» جميعاً اجمعين با مايند. «ممصادق و كمينه» هم به نمايندگي از طرف جميع خوانندگان، ما را تحت كنترل از راه دور دارند! آبدارخانه و ديشلمه برقرار و عينك و قلم و عصاي گلآقايي در دسترس است. كشك…؟ نخير! كشك نداريم. و حالا حالاها ميل به كشك سابيدن هم نداريم! زيرا كه: آمدهايم كه بمانيم! و فقط از درگاه خدا طلب توفيق ميكنيم.
مقام شامخ گلآقايي |
| كلبة درويشي! |
در ايامي كه معلمان و كارگران، به مناسبت روز مخصوص خودشان، گرم شور و شعف بودند و مصاحبههاي مقامات وزارتين كار و آموزش و پرورش نقل محافل فرهنگي و كارگري بود، وقايعي شيرين، رخ نمود (اعلام كوپن قند و شكر را عرض نميكنيم! آن، داستان عليحدهاي است.) كه متأسفانه در ميان امواج شادي و هلهلة اقشار فرهنگي – كارگري، كمرنگ شد و پرنده زرين بال بخت و اقلال از فراز سر كارگران و معلمان فارغالبال پرواز كرد و رفت! ضعف قوه حافظه و عيب قوه سامعه و نقص قوه باصره و هكذا معايب ديگر در ديگر حواس بيصاحب ماندهمان، بلايي بر سر بيكلاه ما آورده است كه اگر اين مش رجب و غضنفر و شاغلام روزي سهبار- صبح و ظهر و عصر- صدامان نزنند كه: «بردار گلآقا!» به اقرب احتمال، همين اسممان هم كه نيم قرن تمام لقلقه زبان ماست، از يادمان ميرود. پس اگر از آن همه وقايع شيرين هفته رفته، فقط يكيش به خاطرمان مانده و مابقي، پاك در بوته نسيان، گرم و داغ و ذوب و دود شده و به هوا رفته باشد، تعجبي ندارد. ميگويم: برادر شاغلام! مريضي؟! حضرتعالي كه نميتواني يك ارقامي را بخواني و وسطش تپق ميزني، اصلاً بيجا ميكني كه ميخواني! حالا اين رقم، چي هست؟ ميگويد: قربانت گردم! اينجور كه حضرتعالي توي ذوقمان ميزني، معلوم است كه هوش و حواس از كلة آدم ميپرد! ما داشتيم قيمت پايه فروش تعدادي از واحدهاي ويلايي، كلنگي و غيره... را از متن مزايده سرپرستي املاك و مستغلات بنياد مستضفعان مندرج در جرايد ميخوانديم. گمانم اعلان آن در طليعه هفتة معلم و كارگر، خالي از ظرايف و طرايف نباشد! غلط عرض ميكنم؟ ميگويم: نخير... صحيح ميفرمايي، امّا غلط ميخواني... فلذا! اين را بخوان ببينم: خيابان مقدس اردبيلي- ويلايي – قيمت پايه ۲۰۲۸۸۰۰۰۰۰ ريال ميخواند: دويست و دو ميليون و هشتصد و هشتاد هزار تومان! *** ملاحظه فرموديد؟ قيمت پايه كلبه درويشي محقري را كه در جرايد به «ريال» اعلام شده، عمداً به «تومان» ميخواند! چرا؟ براي اينكه بتواند يك معامله ناقابل را زير سؤال برده، فروشنده را كه بنياد مستضعفان باشد تضعيف نموده، كديمين و عرق جبين خريدار را ناديده بگيرد! ديگرفكرش را نكرده كه اگر آمديم و آن را يك معلم با يك كارگر خريد، جواب بخش خصوصي راكي ميدهد؟!
مقام شامخ گلآقايي |