بديدم يك نفر شيخ كويتي ميان مجلسي محزون و ناشاد همي گفتا ز جور و ظلم صدام سراسر مال و جانم رفت بر باد به او گفتم: مكن بيجا شكايت زدست ديگران با داد و فرياد تو آن بودي كه در هنگامه جنگ رساندي روز و شب بر خصم،امداد زامداد تو دشمن يافت نيرو ترا اينگونه پاداش عمل داد چو بشنيد اين سخن آهسته گفتا: «خودم كردم كه لعنت بر خودم باد»!
مرشد |