آن گل زبسكه ناكس و ناسازگار بود هجرش براي باغ دل من بهار بود بيمعرفت زبسكه به من فخر ميفروخت گويي كه شاهزاده والاتبار بود با دست تازه شسته به رويم چكي تواخت گفتم به حق حق كه چكي آبدار بود. گازم گرفت و مفتخرم، چون به راستي دندان او دو رشته در شاهوار بود دل را چه خوب داد فريب آن لب و دهان كز دور غنچه بود و ز نزديك غار بود خنديد و گفت: «منتظرم باش» و زد به چاك چون تا به من رسيد، به فكر فرار بود ماندم در انتظارو، مرا انتظار كشت گويي كه انتظار نبود، انتحار بود نوبت زبهر چيدن گل چون به ما رسيد، هر گل كه يافتيم، در آغوش خار بود بر ما رسيد و شد بتر از قاطر چموش اسبي كه در بر دگران راهوار بود جامي كه داد ساقي مجلس به دست ما لبريز مينبود، پر از زهر مار بود زآن ميوهاي نگشت نصيبم، كه از نخست دستم تهي چو پنجه برگ چنار بود يا اين محله هيچ سگ باوفا نداشت، يا هر سگي كه قسمت ما گشت، هار بود!
خروس لاری |