جامه ها چاك تا به دامن شد شهر يكباره غرق شيون شد از چنين ظلم و از چنين بيداد كنده شد ريشها و رفت به باد «اي دريغا، از آن بتان ملوس مد شيك و قشنگ، همچو عروس حيف از آن ساق و ساعد زيبا تاج ياقوت و جامه ديبا حيف از آن پولها كه گشت تلف حيف از آن ليرهها كه شد مصرف واي بر حال ماجراجويي كه نبرده است، از حيا بويي چشم از سنت كهن پوشيد بهر نابودي بتان كوشيد ز آستين دست ظلم بيرون كرد هر چه بت بود، درب و داغون كرد بايد او را در آذر اندازيم ريشهاش از جهان براندازيم هر كجا بت پرست و بت خواه است هر چه جاسوس و كارآگاه است، هر چه آدمكش است و چاقوكش هر چه لات است و پست و جاني ولش، قمه، قداره، هفت تير و تفنگ توپ و طياره، تانك و قلماسنگ، هر چه ابزار اسلحه دارند همه را بي درنگ بردارند (جاي دارد اگر كه اين بنده عذرخواهي كنم ز خواننده كانزمان جعبه فشنگ نبود توپ و طياره و تفنگ نبود بلكه تير و كمان و زوبين بود سپري داشتند و چوبين بود ليك امروز بسكه عامل جنگ ساخته حربههاي رنگارنگ پاي صحبت چو در ميان آيد نامشان بر سر زبان آيد رل مطلب زدست در ميره ترمز شعر من نميگيره)! ادامه دارد
ابوتراب جلي |